تبليغاتX
سایه ی نقره ایی


سایه ی نقره ایی

سبز برگان درختان همه دنیا را نشمردیم هنوز...

نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 17:41 توسط سایه| |

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی .


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است.


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده .


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی .


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .

 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد .


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است ..

نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 17:36 توسط سایه| |

درویشی در آن میان  پرسید که عشق چیست؟ گفت: امروز بینیو فردا و پس فردا!

آن روز بکشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روزش برباد دادند، یعنی عشق این است
نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 1:56 توسط سایه| |


اَگه من شکستم اَگه گفتم از درد

اَگه خواستم ،ساختن واسم لحظه از غم

وقتی ساکت موندم ، گفتن مرده روحم

جای سوال ، چرا شعرام پر از آه و سوزن

ببین ، زخما تو دلم به یاد میاره که گذشته

همه بوده واقعیتی که باورش سخته

چرا بدو تولد ،حَقِّت : زندگی ، مرگه

بگو حقیقته ، یا مثل این خوابه ، تلخه

ولی تو مثل من نیستی نمیکنم تزریق

حرفامو ، بدم بهت یا که کنم تأثیر

اینا مال منه ، با من بوده ، بازم خوشحالم

ثانیه هام باهاشون گذشت ، مثل شَبَح دنبالم

خورشید مال توئه ، بزار شب باشه واسه من

زندگیم مثل بید بِرِه ، شعرم باشه آه من

نتونم زور بشنوم ، یه سال باشه شبی سرد

باید بگم ، تا که تسکین بده درد روحی زرد

من ، تو ، آره ، همه اَسیره یه بَندیم

درد تو همه هست ، ولی واسه منه تشدید

که میبینم که میخورم ،زمونۀ سردیست

راستی ، میشه مخفی ،حتی تو عالم مستی

آره درد و غم ، ساختن جملات من

دیگه اثری نیست از حیات ، تو لحظات من

پس خورشید مال توئه ، بزار شب باشه واسه من

زندگیم مثل بید بِرِه ، شعرم باشه آه من



نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 1:39 توسط سایه| |

بس شنيدم داستان بي‌كسي *** بس شنيدم قصه‌ي دلواپسي
قصه‌ي عشق از زبان هركسي *** گفته‌اند از ني حكايت‌ها بسي
حال بشنو از من اين افسانه را *** داستان اين دل ديوانه را
چشم‌هايش بويي از نيرنگ داشت *** دل ،دريغا سينه‌اي از سنگ داشت
با دلم انگار قصد جنگ داشت *** گويي از با من نشستن ننگ داشت
عاشقم من ،قصد هيچ انكار نيست *** ليك ،با عاشق نشستن عار نيست
كار او آتش زدن ،من سوختن *** در دل شب ،چشم بر در دوختن
من خريدن ناز ، او نفروختن *** باز ،آتش در دلم افروختن
سوختن در عشق را از بر شديم *** آتشي بوديم و خاكستر شديم
از غم اين عشق مردن باك نيست *** خون دل ،هر لحظه خوردن باك نيست
آه،مي‌ترسم شبي رسوا شوم *** بدتر از اين رسواييم ،تنها شوم
واي از اين صيد و آه و از آن كمند *** پيش رويم خنده ، پشتم پوز‌خند
بر چنين نا‌مهرباني، دل مبند *** دوستان گفتند و دل نشنيد پند
خانه‌اي ويران‌تر از ويرانه‌ام *** من حقيقت نيستم ،افسانه‌ام
گرچه سوزد پر ،ولي پروانه‌ام *** فاش مي‌گويم ،كه من ديوانه‌ام
تا به كي آخر چنين ديوانگي *** پيلگي بهتر از اين پروانگي
گفتمش آرام جاني ،گفت:نه *** گفتمش شيرين زباني ،گفت:نه
گفتمش نامهرباني،گفت:نه *** مي‌شود يك شب بماني؟گفت:نه
دل شبي دور از خيالش سر نكرد *** گفتمش ،افسوس او باور نكرد
خود نمي‌دانم ،خدايا چيستم؟ *** يك نفر با من بگويد كيستم
بس كشيدم آه ،از دل بردنش *** آه،اگر آهم بگيرد دامنش
باتمام بي‌كسي‌ها ساختم *** واي بر من ،ساده بودم ،باختم
دل سپردن دست او ديوانگي‌ست *** آه ،غير از من كسي ديونه نيست
گريه كردن تا سحر ،كار من است *** شاهد من ،چشم بيمار من است
فكر مي‌كردم كاو يار من است *** نه، فقط در فكر آزار من است
نيتش از عشق، تنها خواهش است *** دوستت دارم،دروغي فاحش است
يك شب آمد زيرو رويم كردو رفت *** بغض تلخي در گلويم كردو رفت
مذهب او ،هرچه باداباد بود *** خوش به حالش ،كاين قدر آزاد بود
بي‌نياز از مستي مي ،شاد بود *** چشم‌هايش مست مادرزاد بود

يك شبه از عمر سيرم كردو رفت *** من جوان بودم،پيرم كردو رفت

نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 1:23 توسط سایه| |



دهانت را می بویند

مبادا که گفته باشی دوستت می دارم

دل ات را می بویند
روزگار غریبی ست نازنین
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند .
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوختْ بارِ سرود و شعر
فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی ست نازنین
آن که بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است .
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابان اند بر گذرگاه ها مستقر
با کنده وساتوری خون آلود
روزگار غریبی ست، نازنین
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه ها را بر دهان .
شوق را در پستوی خانه نهان بایدکرد
کباب قناری
بر اتش سوسن و یاس
روزگار غریب ست، نازنین
ابلیس پیروزْ مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

نوشته شده در پنجشنبه 5 دی1387ساعت 19:45 توسط سایه| |



اشک رازی‌ست
لب‌خند رازی‌ست
عشق رازی‌ست


اشک آن شب لب‌خند عشق‌ام بود.

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...

من درد مشترک‌ام
مرا فریاد کن.

درخت با جنگل سخن‌می‌گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن‌می‌گویم

نام‌ات را به من بگو
دست‌ات را به من بده
حرف‌ات را به من بگو
قلب‌ات را به من بده
من ریشه‌های تو را دریافته‌ام
با لبان‌ات برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌های‌ات با دستان من آشناست.

در خلوت روشن با تو گریسته‌ام
برای خاطر زنده‌گان،
و در گورستان تاریک با تو خوانده‌ام
زیباترین سرودها را
زیرا که مرده‌گان این سال
عاشق‌ترین زنده‌گان بوده‌اند.

دست‌ات را به من بده
دست‌های تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن‌می‌گویم
به‌سان ابر که با توفان
به‌سان علف که با صحرا
به‌سان باران که با دریا
به‌سان پرنده که با بهار
به‌سان درخت که با جنگل سخن‌می‌گوید

زیرا که من
ریشه‌های تو را دریافته‌ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست.

نوشته شده در پنجشنبه 5 دی1387ساعت 19:39 توسط سایه| |

 

 فریادی و دیگر هیچ .
چرا که امید آنچنان توانا نیست
که پا سر یاس بتواند نهاد.
***
بر بستر سبزه ها خفته ایم
با یقین سنگ
بر بستر سبزه ها با عشق پیوند نهاده ایم
و با امیدی بی شکست
از بستر سبزه ها
با عشقی به یقین سنگ برخاسته ایم
***
اما یاس آنچنان توناست
که بسترها و سنگ ها زمزمه ئی بیش نیست !
فریادی و دیگر هیچ !

نوشته شده در جمعه 22 آذر1387ساعت 19:37 توسط سایه| |

من خسته ام ، خسته
خسته و سرگردان ، تنها و بي كس
گوشه اتاق تاريكم نشسته ام ،
مثل هرشب تنها همدمم را در آغوش كشيده ام .
او كيست ؟
دو زانوي من ....
آری من دو زانوی خويش را در آغوش كشيده ام و او را ميفشارم ،
تا حس سفر در دلم هميشه تازه بماند .
آری دو زانوی من هميشه مرا در يافتن عشق و حقيقت همراهی كردند ،
اما هيچگاه آن را نيافتم .
درها همه بسته بودند ،
قلبها يخ زده و توخالی.......
حال می خواهم بگريم .... فرياد بزنم ..... ناگفته ها را بازگو كنم .....
اما برای كه ؟ اما برای چه؟
جز اين دو زانوی من چه كسی است تا مرا دريابد.....؟
چه كسي است تا من بتوانم
با او از عشق و دوست داشتن بگويم .....؟
آرای به راستي كه هيچ كس نيست .....
هست؟
من تنها هستم ، تنهای تنها ....
شايد فقط تنهايی مرا بفهمد .... شايد تنهايی بتواند
داغ تنهايی را در من آرام كند!
اين دو زانوی من،
كه هرگز مرا تنها نگذاشتند ،
اكنون خسته اند ، حس رفتن ندارند ،
مي خواهند در آغوش من بمانند....
تنهايی تنها كسی بود كه من می توانستم برای او آرام آرام اشك بريزم .....
وآنگاه
آرام و بی صدا زانوهايم در آغوش من به خواب مي رفتند
و من در آغوش سرد تنهايی.
تنهايي با همه رفافتش،
تك تك روياهای مرا سوزاند،
رويای عشق را .... رويای فردا را....
اكنون من تنها هستم ... تنهای تنها
در اتاق تاريكم .....
پس ای تنهايی با من بمان ،
اما از تو خواهشی دارم ميكنم
هيچ گاه حس عشق را در من همچون رويای عشقم نسوزان.
هر چند ميدانم كه تو او را هم از من خواهی گرفت ...
حال من در تنهايی خويش گم شده ام، همه چيز را از دست داده ام ، حتی خودم را ......

 

نوشته شده در جمعه 22 آذر1387ساعت 19:13 توسط سایه| |

 

 

سکوت کوچه هاي تار جانم، گريه مي خواهد

تمام بند بند استخوانم گريه مي خواهد

بيا اي ابر باران زا، ميان شعرهاي من

که بغض آشناي آسمان گريه مي خواهد

بهاري کن مرا جانا، که من پابند پاييزيم

و آهنگ غزلهاي جوانم گريه مي خواهد

چنان دق کرده احساسم ميان شعر تنهايي

که حتي گريه هاي بي امانم، گريه مي خواهد
 

نوشته شده در جمعه 22 آذر1387ساعت 19:12 توسط سایه| |

 

 

من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم

 

و ندایی که به من می گوید:

 

 ”گر چه شب تاریک است

 

دل قوی دار ، سحر نزدیک است “

 

دل من در دل شب

 

خواب پروانه شدن می بیند

 

مهر صبحدمان داس به دست

 

خرمن خواب مرا می چیند

 

آسمانها آبی

 

 پر مرغان صداقت آبی ست

 

دیده در اینه صبح تو را می بیند

 

از گریبان تو صبح صادق 


 

 می گشاید پر و بال


 

تو گل سرخ منی , تو گل یاسمنی


 

تو چنان شبنم پاک سحری ؟ نه, از آن پاکتری

 

تو بهاری ؟ نه, بهاران از توست

 

از تو می گیرد وام

 

هر بهار اینهمه زیبایی را

 

هوس باغ و بهارانم نیست

 

ای بهین باغ و بهارانم تو

 

سبزی چشم تو

 

دریای خیال

 

پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز

 

مزرع سبز تمنایم را

 

ای تو چشمانت سبز

 

 در من این سبزی هذیان از توست

 

زندگی از تو و

 

مرگم از توست

 

سیل سیال نگاه سبزت

 

همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود

 

من به چشمان خیال انگیزت معتادم

 

و دراین راه تباه

 

عاقبت هستی خود را دادم

 

آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا

 

در پی گمشده خود به کجا بشتابم ؟

 

مرغ آبی اینجاست

 

نوشته شده در جمعه 8 آذر1387ساعت 19:38 توسط سایه| |

 

کاش آسمان می دانست درد من چیست !

کاش می دانست نیاز من چیست !

کاش می دانست به یک قطره باران نیز قانعم . . .

کاش آسمان می دانست درد منی که کویر خشک و بی جانم چیست !

دلم مثل کویراز محبت وعشق خشک و بی جان است، عاشقم، ولی یک عاشق تنها !

یک عاشق بی کس!

عاشقی که معشوقش در کنارش نیست . . .

کاش دریا می دانست کویر چیست !

راز درون دریا رویایی است محال برای همان کویر تنها !

دلم مثل کویر آرزوی دیدن دریا را دارد

 اما دریایی نیست. . .

تنها یک خواب است و بس !

 

نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 16:33 توسط سایه| |

fereshteye-tariky

 

صدايت را مي شنوم
از ته کوچه نور مي آيد
کدامين باور تو را تاريکي ناميد؟
بر خيز
زمان اندک است
چشمان خيره ات پي کيست؟
آري
تو تنها نيستي
شايد هم تنها تو نيستي!
چه کسي مي داند؟
برخيز و اميد وار باش
گوش کن
مي شنوي؟
باور من تو را نور مي نامد
تو را پاکي مي خواند
تو را جدا مي داند!
اي من!
همدل با من بيا
به سرزمين روشنايي ها قدم بگذار
سرزميني که در ان ديگر هيچ باوري تو را تاريکي نخواند!
نگاه کن تا چشم کار مي کند نور است و نور
روشنايي مطلق
همسايه ي تاريکي هاست
احتياط کن
 دره ي غفلت نزديک است
تاريکي و نور
جبر و اختيار
دره و کوه
اعتماد
و
انگاه
انتخاب!
آري تو
تو اي دردانه ي طبيعت
وجودت معناي اراده ي اوست
چه سعادتي
جهانيان به وجودت رشک مي ورزند
آنگاه تو....
کافيست باور کني

خواهي ديد
 کوه نور در برابر دره اي سياه باکي به دل ندارد
چه کسي مي داند؟

نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 15:30 توسط سایه| |

 

دستهایم بوی گل می داد

مرا به جرم چیدن گل گرفتند

اما هیچ کس نپرسید

شاید من گل کاشته باشم

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 6 آذر1387ساعت 18:37 توسط سایه| |

 

يه شب بي بهانه تر از قطره هاي بارون , 

شگفت انگيز تر از آبي آسمون 

 و عميق تر از سياست رنگين کمون 

 پا گذاشتي تو زندگيم  

چقدر تعجب کردم وقتي دست به دستم دادي 

 بدون اينکه از فرداي نا معلوم روياي اقاقيا واهمه داشته باشي . 

 همون موقع انگار کتيبه خدا رو به خوشبختي ما داشت ورق مي خورد ,  

همه فرشته هاي آسموني رو به قبله وحدانيت عشق برامون سجده کردن 

 و چند لحظه بعد همه ابرها برامون يه دريا لبخند فرستادن . 

 از اون روز ديگه دستهام از يادنيلوفرهاي آبي غافل نشدن , 

 گرچه ميدونم اين روياي شيرين ابدي نيست ولي... 

 مي دونم همونطور که بي بهانه اومدي بي بهانه هم خواهي رفت ,  

مي دونم روزي که بري من ميشم تنها ترين برکه روي زمين , 

 مي دونم هميشه بايد يادم باشه تو مال من نيستي!...

 

نوشته شده در چهارشنبه 6 آذر1387ساعت 18:5 توسط سایه| |


Design By : Night Skin